X
تبلیغات
.:حرف حساب:. ..:HARFE HESAB:..

.:حرف حساب:. ..:HARFE HESAB:..

"یا علی" گفتیم و عشق آغاز شد ...

ماجرای شکم درد و داروي چشم!

ماجرای شکم درد و داروي چشم!

شخصي نزد طبيب رفت و گفت: شکم من درد مي کند. طبيب گفت: «امروز چه خورده اي؟». گفت: «نان سوخته بسيار خورده ام.»


طبيب به پيشکار خود گفت: «داروي چشم را بياور تا در چشم او بکشم».

مريض گفت: «من درد شکم دارم، تو داروي چشم براي من تجويز مي کني؟» گفت: «اگر چشمت روشن بود، نان سوخته نمي خوردي.»

لطايف الطوايف


برچسب‌ها: ماجرای شکم درد و داروي چشم


 

نوشته شده توسط مصطفی اویسی در شنبه 4 خرداد1392 ساعت 12:24 موضوع | لینک ثابت


.

السلام علیک با امیرالمومنین

http://hawzahnews.ir/uploads/Emam_Ali_L_152806.jpg


برچسب‌ها: السلام علیک با امیرالمومنین


 

نوشته شده توسط مصطفی اویسی در پنجشنبه 2 خرداد1392 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت


.

نسخه عارف برای شخص دردمند

نسخه عارف برای شخص دردمند

شخصي دردمند نزد شبلي عارف مي گريست. شيخ سبب گريه او را پرسيد.


گفت: دوستي داشتم که ديدار او مرا در زندگي کفايت مي کرد، اما او ديروز از دنيا رفت و من تنها شدم. شيخ گفت: دوستي که ديدارش پاينده نيست ناچار نبودش غم را زياد مي کند. برو دوستي انتخاب کن که هرگز نميرد و تو به هجران او مبتلا نشوي.

دوستي ديگر گزين اين بار تو       کاو نميرد تا نميري زار تو
دوستي کز مرگ نقصان آورد       دوستي او غم جان آورد


برچسب‌ها: نسخه عارف برای شخص دردمند


 

نوشته شده توسط مصطفی اویسی در دوشنبه 30 اردیبهشت1392 ساعت 8:56 موضوع | لینک ثابت


.

ماجرای 40 سوال یك فيلسوف!

ماجرای 40 سوال یك فيلسوف!

فيلسوفي به شهر جحي آمده بود و مي پرسيد: عالم اين شهر کيست؟ گفتند: جحي.


جحي را پيدا کرد و گفت: من ۴۰ سوال دارم و مي خواهم با يک کلمه به آن ها پاسخ دهي. گفت: بپرس.

فيلسوف چهل سوال خود را بيان کرد و منتظر جواب ماند. جحي در يک کلمه جواب داد: «نمي دانم» و فيلسوف ساکت شد.

(نوادر جحي الکبري)


برچسب‌ها: ماجرای 40 سوال یك فيلسوف


 

نوشته شده توسط مصطفی اویسی در شنبه 28 اردیبهشت1392 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت


.

داستان کوتاه/ شباهت تأمل برانگیز کودک و پیرمرد!

داستان کوتاه/ شباهت تأمل برانگیز کودک و پیرمرد!

تا حالا به شباهت پیری و بچگی فکر کرده اید؟

پسر كوچولو گفت: «گاهي وقتها قاشق از دستم مي افتد.»

پيرمرد بيچاره گفت: «از دست من هم مي افتد.»

پسر كوچولو آهسته گفت: « من گاهي شلوارم را خيس مي كنم.»

پيرمرد خنديد و گفت: «من هم همينطور»

پسر كوچولو گفت: « من اغلب گريه مي كنم»

پيرمرد سر تكان داد: «من هم همين طور»

پسر كوچولو گفت: « از همه بدتر بزرگترها به من توجهي ندارند.»

و گرماي دست چروكيده را احساس كرد:

«مي فهمم چی مي گي كوچولو، مي فهمم.»

شل سیلور استاین


برچسب‌ها: داستان کوتاه, شباهت تأمل برانگیز کودک و پیرمرد


 

نوشته شده توسط مصطفی اویسی در پنجشنبه 26 اردیبهشت1392 ساعت 8:16 موضوع | لینک ثابت


.

زندگی

زندگی

http://www.uploadtak.com/images/l944_b86b450dc48c48773231.jpg


برچسب‌ها: زندگی


 

نوشته شده توسط مصطفی اویسی در یکشنبه 22 اردیبهشت1392 ساعت 9:21 موضوع | لینک ثابت


.

مرد فقیری كه صاحب اسب شد!

مرد فقیری كه صاحب اسب شد!

مردي در کوچه اي يک نعل اسب پيدا کرد. نزد زنش رفت و گفت: مژده بده که صاحب يک اسب شديم. زنش گفت: پس اسب کجاست؟ مرد نعل را نشان داد و گفت: اين يک نعل، مي ماند سه نعل ديگر و يک اسب که آن هم خدا کريم است.


ذيل النوادر


برچسب‌ها: مرد فقیری كه صاحب اسب شد


 

نوشته شده توسط مصطفی اویسی در پنجشنبه 19 اردیبهشت1392 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت


.
خرید هدیه