X
تبلیغات
.:حرف حساب:. ..:HARFE HESAB:..
.
زیرکی یک ایرانی

سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک وجدید احتیاج یه داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر واجد شرایط اعلام شدند:

یک آلمانی ،یک فرانسوی و یک ایرانی قرار شد با تک تک آنان مصاحبه شود برای انتخاب نهایی مصاحبه از آلمانی پرسید: برای اینکار چقدر پول میخواهید؟

او گفت من صد هزار دلار، این را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم یا فلج شدم، زنم بی پول نماند.

مصاحبه گر او را مرخص کرد وهمین سوال را از فرانسوی نمود.

او گفت من دویست هزار دلار میگیرم، صدهزار تا برای زنم و صد هزار تا برای معشوقه ام.

وفتی او هم رفت، ایرانی گفت من سیصد هزار دلار می خواهم.

صد هزار برای خودم

صد هزار تا هم حق حساب شما

صد هزار تاش هم میدیم به آلمانی که واکسن را بهش بزنیم !


برچسب‌ها: زیرکی یک ایرانی
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در پنجشنبه 21 فروردین1393 و ساعت 11:57 |
.

شیخ و شتر

بزرگی با حال بدی در بستر بیماری، خود را در آستانه مرگ دید. بنابراین از فرزندان و مریدان خود خواست که از کوچک و بزرگ در شهر برای او حلالیت بگیرند و کسی را از قلم نیاندازند تا با خاطری آسوده تر رهسپار سرای باقی شود.

فرزندان و مریدان شیخ در شهر گشتند و از هر که لازم بود رضایت گرفتند و نتیجه را به شیخ بازگو کردند. شیخ باز هم خود را آسوده نیافت و گمان برد که کسی از او رنجیده خاطر است. بنابراین از نزدیکان خواست که از حیوانات متعلق به شیخ هم حلالیت بگیرند. آنها نیز با امید بهبود خاطر مراد خود، از همه حیوانات حلالیت گرفتند تا به شتری رسیدند که با لجالت تمام از حلالیت دادن سر باز می زد و می خواست خود با شیخ صحبت کند.

شیخ هم با آن حال پیش شتر رفت و گفت: «می دانم که بارهای سنگین بر تو گذاشتم و در صحرا و بیابان تو را تشنه، این و طرف و آن طرف بردم به جای علف به تو خار دادم در حالی که خودم سیر بودم و آب گوارا می نوشیدم. با این حال از تو طلب بخشش دارم و از ملازمان می خواهم تا آخر عمرت، تو را در ناز و نعمت نگاه دارند.»

شتر با ناراحتی گفت: «ای بزرگ، خدای من و تو، مرا برای بار بردن، خار خوردن و تحمل تشنگی آفریده است. من از بار بردن برای تو و تشنگی ها آزرده خاطر نیستم. اما آنچه از تو بر دل دارم به تو می گویم و تو را می بخشم. روزی سوار بر اسب با خدم و حشم در جلوی کاروان می رفتی و من و دیگر شتران در پی ساربان در راه بودیم. در میانه راه، خاری در پای ساربان رفت و از کاروان عقب ماند و تو افسار شتران را بر پشت الاغی بستی. ما بدین چاره تو ناچار بودیم، حال آن که ما را شأن و منزلت بر پیروی ساربان بود نه دنباله روی حمار.»

------------

انتخاب و انتصاب مدیران در همه رده‌های مدیریتی سازمان باید بر اساس شایستگی‌ها باشد. در غیر اینصورت همراهی و مشارکت نیروی انسانی را از دست خواهید داد.


برچسب‌ها: شیخ و شتر
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در یکشنبه 17 فروردین1393 و ساعت 7:36 |
.

درخت و مسافر

مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!

 
وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد.
 فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!
 
مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...
 
ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد.
 پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...
 
بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند.  خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت :  
قدري ميخوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...
هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست.
 
ولي بايد حواسـمان باشد ،  چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.
 
بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد... .

برچسب‌ها: درخت و مسافر
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در دوشنبه 4 فروردین1393 و ساعت 18:34 |
.

سال نو مبارک

http://www.accroom.com/fa/wp-content/uploads/sal9.jpg

یه دو دیگه هم دور خورشید زدیم ...

یه سری پیاده شدن! یه سری سوار!

نمیدونم چند دور دیگه مونده!

فقط امیدوارم این دورهای باقیمانده براتون به دلخوشی و سلامتی و عاقبت به خیری داشته بگذره ...

یا علی ...



برچسب‌ها: سال نو مبارک
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در جمعه 1 فروردین1393 و ساعت 23:38 |
.
گورستان

 

زاهدی گفت: روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسیدمش اینجا چه می کنی؟

گفت: با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند، اگر از عقبی غافل شوم یادآوریم می کنند و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند.


برچسب‌ها: گورستان
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در دوشنبه 12 اسفند1392 و ساعت 7:48 |
.
دروغ در لباس حقیقت
 روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.

وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد. دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت.
 
از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است، اما دروغ درلباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.

برچسب‌ها: دروغ در لباس حقیقت
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در یکشنبه 4 اسفند1392 و ساعت 16:18 |
.
طمع شياد به سكه طلاي بهلول
بهلول روزي سكه طلايي در دست داشت و با آن بازي مي كرد .
شيادي به او گفت :
اگر اين سكه را به من بدهي در مقابل ده سكه به همين رنگ به تو مي دهم . چون سكه هاي شياد را ديد دريافت كه آنها از مس است . پس به شياد گفت : به اين شرط مي دهم كه سه بار مثل خر عرعر كني . شياد پذيرفت و سه مرتبه عرعر كرد . پس روي به شياد كرده گفت : تو با اين خريت فهميدي كه سكه من از طلاست . آن وقت توقع داري من نفهمم كه سكه هاي تو از مس است .


برچسب‌ها: طمع شياد به سكه طلاي بهلول
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در پنجشنبه 24 بهمن1392 و ساعت 18:32 |
.
دعا می کنم خرت سنگ بشود

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.

زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».

آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»


برچسب‌ها: دعا می کنم خرت سنگ بشود
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در پنجشنبه 26 دی1392 و ساعت 9:19 |
.

داستان های بهلول شکم سیر

داستان های بهلول شکم سیر

روزی از روزها هارون الرشید از بهلول پرسید:

ای بهلول بگو ببینم نزد تو ” دوست ترین مردم ” چه کسی است؟

بهلول پاسخ داد : همان کسی که شکم مرا سیر کند دوست ترین مردم نزد من است!

هارون الرشید گفت: اگر من شکم تو را سیر کنم مرا دوست داری؟

بهلول با خنده پاسخ داد : دوستی به نسیه و اما و اگر نمی شود !


برچسب‌ها: داستان های بهلول شکم سیر
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در یکشنبه 15 دی1392 و ساعت 19:24 |
.
عزاداری ها قبول ...



هر که از عشق تو دیوانه نشد عاقل نیست
عاقل آن است که از عشق تو دیوانه شود


برچسب‌ها: عزاداری ها قبول
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در سه شنبه 10 دی1392 و ساعت 22:8 |
.

پنبه اش را زدند

اصطلاح بالا کنایه از این است که اسرارش را فاش و برملا کردند و به مردم فهمانیدند که توخالی است و چیزی در چنته ندارد . خلاصه آن طوری که بود  نه آنچنان که می نمود شناسانیده و رسوا گردیده است .


یکی از مراسم جالب که در بعضی اعیاد و جشن ها ضمن سایر برنامه ها اجرا می شد ، این بود که مسخره و دلقکی لباس مضحک می پوشید که داخل و لابلای آن لباس پر از پنبه بود که مسخره و دلقک را به صورت پهلوان پرباد و بروتی نشان میداد .

این پهلوان نامدار! با این ریخت خنده دار با یک نفر حلاج که کمانی در دست داشت در مقابل تماشاچیان به پایکوبی می پرداخت و حلاج در همان حال کم کم پهلوان پنبه را با زدن کمان میریخت و این عمل را تا زمانی ادامه می داد که تمام پنبه های تن اوبر باد می رفت وچهره واقعی و اندام نحیف و مردنی و استخوانیش نمودار میگردید .

در واقع چون پهلوان پنبه از آیین پهلوانی چیزی نمی دانست وازعلایم پهلوانی هم جز پنبه های گلوله شده که او را به صورت یک پهلوان با سینه های برجسته وبازوان سطبر نشان می داد نشانی دیگرنداشت ، لذا چون پنبه اش را زدند دیگر چیزی از او باقی نمی ماند تا اظهار وجودکند . به ناچار در مقابل شلیک خنده تماشاچیان ازصحنه خارج می شد و نوبت به پهلوانان واقعی می رسید .


برچسب‌ها: پنبه اش را زدند
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در شنبه 7 دی1392 و ساعت 11:58 |
.
درویش و جهنم!
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و....

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.


برچسب‌ها: درویش و جهنم
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در سه شنبه 3 دی1392 و ساعت 22:11 |
.


Powered By
BLOGFA.COM


_________________________ _________________________ قدر ثانيه‌ها را بدانيم _________________________ PageRank _________________________





Powered by WebGozar

_________________________